X
تبلیغات
رایتل

اپی نوروزی

وبلاگ ابوذر نوروزی نژاد

متن روایت بزرگ ترین فرش خاکی جهان

بزرگ ترین فرش خاکی جهان منحصر به فرد است.این را می نویسم نه به این معنا که خود من هم جز مجریان این فرش بودم.استقبال مردم که از همه جا حتی خارج از کشور به جزیره هرمز آمدند. 

مردم هرمز که به خاطر آوردند که هنوز فراموش نشدند و ... 

اما خود فرش که از نقش و عناصر بومی در طراحی آن استفاده شد از یک سو و از سوی دگر  از آغاز تا پایان کار٬ هنرمندان این استان نقش فرش را بر زمین نقش کاشتند.و این که فرش بر اساس یک روایت ساخته شد.روایتی که خود برشی از تاریخ هرمز است.همواره نقش مردم هرمز را در فتح قلعه هرمز نادیده می انگارند.این ادای دین کوچکی به حماسه سرایان هرمزی و هرمزگانی ست.به این دلیل من نگارش روایت ها را بر اساس باورهای مردم این منطقه نگاشتم.در آینده جهت آشنایی بیشتر درباره شخصیت ها ٬افسانه ها ٬اسطوره ها و... بیشتر می نویسم. 

 

                               هرمز : گاه آزادی 

        هرمز با اسب از آب بر آمد . بچه ها را در ساحل بدید و گفت :« من خنیاگری گمنامم . هر سال بدین مکان آیم تا ترانه خود را از نو سرایم. هیچ کس نمی یافتم و مایوس فرو می شدم . اما کنون شمایید و من. من دوازده پاره سازم. نیک گوش فرا دهید.»

 پاره یکم:

      هرمز علم ها را غسل داد. فریاد بر آورد:« هر که را سر آن باشد که دگر در مطبخ مم ظهر کار نکند پای پا مولا بیاید. من خود خندق شکنم. بنده هو کشم و دروازه ها را گشایم.»

شب غراب جندب کشتی ها را سوی قلعه رهنمون گشت. سایه اژدها بر ماه تابید و عقرب در آن شد. زنان در جوغن می کوبیدند:  « ماه مبارک ، ماه مبارک عکرب ما را هاده... »

الیاس موج به قلعه فکند. هرمز دروازه ها گشود.

پاره دوم:

       هرمز شب بر عرشه لنج به اندیشه شد. گذشته را به یاد آورد . که دیو سکان در دست نبود.مرد بلند بالایی در آن سو دید که به دریا می نگرد . به جانب او شد. مرد گفت :

« هر چه من می روم آب به بالای سرم  نمی رسد تو چرا هر چه می روی در زیر آبی؟» هرمز به او نزدیک تر شد. مرد غیب شد. چندی بعد اورا در دل دریا دید که می رود. دانست او بپ دیریاست .

پاره سوم:

        هرمز با خود اندیشید و به یاد آورد میراشکار را که دوستی قدیمی بود. روزی تفنگ بر دست گفت: «آهو بچه را می خواستم با تیری ناغافل کشم. زن چه چکایی گفت : «مزن ! آنکه می زنی برق قلیان فرماندار است. »

چشمان میراشکار چون اسلحه اش درخشید. دیری نپایید که بر در قلعه دست و پایش بستند و جهله به گند بر گرده اش نشست . تا او در دم جان داد. درست روز نوروز ملوانی بود . فرماندار گفت: «هر که طلای ما به آهن ایران فرو شد. همان شود.»

پاره چهارم:

         هرمز قصد گمرون کرد. دیب دانست چه باشد. از آسمان بر جست و به دریا شد. آب دریا متلاطم گشت. دیب خود به قایق زد. هرمز در آب اندر افتاد. مم مداس(ملمداس) که داس ها را از آغاز روز بر هم ساییده بود. به جانب هرمز رفت. بنده هو پای هرمز بگرفت تا او را پیش از همه کشد. ناگاه داماهی برآمد و هرمز به دهان گرفت.

پاره پنجم:

         هرمز مرداسنگو بر زخم مالید و پس رسا بانگ بر داشت: «در شهر کس آب به اجنبی نفروشد. » چون شب خسته بازمی گشت. صدای زنگ قافله از خور گور سوزان می آمد.گوشه ای پنهان شد. نیمه های شب صدای ساز و دهل و هیاهوی شادی بر آمد. آرام برست . چشم دل به یک نگاه باخت. از پس پاره سنگ آرام جست و دست دختر را گرفت و گفت : «سلام! » همه غیب شدند جز دختر. لحظه ای چند ملای جن ها آمد و عقد هرمز با پری زاد بست.

هرمز لبخند زد و گفت : « من زن از شما ستاندم و با هم خویشیم . شما را به پیوند مقدس قسم. داد ما از اجنبی بستانید و در این ره مرا همراه شوید.»

پاره ششم:

        هرمز دید که صیادان دو خلخال بر گردن بزی آویخته اند و در پای خضر می گردانند و می خوانند :

                      « قضا بلا از شهر به در                  کوفت قضا از شهر به در

                          به حق شاه مردان                           قضا بلا بگردان »

چون قربانی کردند ، به چهار پاره و چهار جهت انداختند. هرمز گفت:« اشک خضرباران است . وقتی از گمرون باز می آمدم. دیدمش بر شانه چیسکو سوار و می گفت:« من خانه ی یتیمان بنا کردم و شما خانه به اجنبی داده اید. »

مردم فی الحال گریستند. آسمان هم پر ابر شد و گاوون آسمون بر هم شاخ کشیدند. مردم دیدند که موم دیریا هم از آب بر آمده و دامن لطف برگشوده است.

پاره هفتم:

        هرمز بر بلندی کوه رفت و در شب به تنهایی گریست.مرغ تشی در آسمان چرخید و می خواند: «کاکا ایسوف کغار را یافتم. » هرمز گفت: «من او نیستم. » مرغ گفت: «پس چرا نشان خوبی های او داری ... من نیز با توام ...» از کوه به جانب مردم شد.

 پاره هشتم:

        هرمز دانست و بر همه گفت:« امشب کس نخوابد و از ان غذا هیچ نخورد که اجنبی پیرمردی زشت رو را به اینجا فرستاده. » گفتند:« کیست؟» هرمز نگاهی کرد و بگفت: « درنج . او به شکل یکی از شماست. گر بر شانه تان نشیند هیچ گاه پیاده نگردد و چون خواب بر شما رود ، او شما را خورد.»

درنج بر آشفت و بانگ بر داشت : «که می کشمت! » قبل از آن تیغ پراکند . پری زادان دستان او گرفتند و بر خاکش کردند. هرمز سر از تن او ربود و گفت:« از اکنون سر او نشان بیرق ماست. »

پاره نهم:

         هرمز پا درون آب نهاد . دخت دیریا از آب برآمد گفت:« از آن روز که بی بی گل در چاه از مکر زن کاکایش شد، همیشه در اندیشه بودی. دانستم دادت از کس نخواهی و از کسان ستانی ... به پاس چشمان زیبا یی که مرا به رقص وا می داشت. پدر در خواب کنم تا از پندارت هیچ نداند. » و در دم ناپدید شد.

پاره دهم:

        هرمز از دور سیاهی سپاه امام قلی را می شناخت ، گفت:« این ایران است که به یاری ما می آید گر چه به حسین نرسیدند.... » همه گریستند و از پیرهن شمشیر و از بغل چوب بیرون کشیدند. بر در قلعه آشوبیدند. نگهبان قلعه دیو سیاهی بود که از دهانش آتش در می آمد. جلوی در ایستاده بود او موم شو را مادر و فرماندار را پدر       می خواند!

پاره یازدهم :

         هرمز دانست مردم با دیدن غول شک کرده اند.گفت :« مگر شما کرابو اید؟به یاد ندارید کودکانتان را ، چگونه موم ظهر می ربود. از آن ها خاطره ای می ماند. آنان اگر زن بودند کنیزان قلعه می شدند و اگر مرد بودند مرده بودند. به یاد آرید پدرانتان چگونه ریسه می کشیدند که ریسه هاشان می شکست .... شما آخرین سپاه مقاوم در برابر اعراب بودید. همانا شما خود بند بند این قلعه بنا نهادید. »

پاره دوازدهم :

          فرماندار بر بالای برج رفت و فریاد داشت:« شما چه کم داشتید که یاغی شدید. گنج ما و شما یکسان باشد. اکنون شما را دو سهم و مارا یکی از این خاک بهره باشد. »

هرمز گفت: «ای خواجه ما وعده بهشت نخواهیم یار را در این خانه می جوییم. »

آن روز بود که هرمز افسانه شد.

هرمز برفت . پندار کودکان با هم را ست بود. آن حکایت ها بر خاک زدند تا بزرگترین افسانه جهان را بر ساحل بیافرینند ، در دل فرش .

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 01:39 | نویسنده: ابوذر نوروزی نژاد | چاپ مطلب
نظرات (1)
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1387 16:09
امیرمسلم زاده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام . به خوبی از عهده آمیزش افسانه وواقعیت برآمدی. تبریک
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد