X
تبلیغات
رایتل

اپی نوروزی

وبلاگ ابوذر نوروزی نژاد

شب زنده داری

تا خواستم به خود آیم.دو مرد چاقو به دست را بالای سر دیدم.

چاقو ها را برای من تیز می کردند و چون بیگانگانی وحشی چشمان ریز شان را به سویم دوخته بودند.

کمی شوکه شدم.تازه از خواب پریده بودم. آن هم زمانی که خواب پروانه ها را می دیدم که برای جفت گیری عاشقانه ای را آغاز کرده بودند. سعی کردم خود را مخفی کنم. اما مچ پاهایم را گرفته و از زیر تخت مرا بیرون کشیدند.دوباره نگاه خیره شان و سکوت مبهم آن دو لرزشی را در دل من ایجاد می کرد. لرزشی که به دستانم رسیده بود.یکی شان رفت تا آب و نمک بیاورد.در این فاصله آن یکی طنابی را از حلق خود بیرون کشید.خود را به پنجره رساندم.اما در پس آن هیچ نبود.همه شهر تاریک بود.دست و پایم را بستند.نمک در دهانم کردند و آب را با زور در حلقم ریختند.خیس عرق بودم.ترس چشمانم را نیمه باز کرده بود.زیر لب برای جسم بی جانم فاتحه می خواندم و خیرات می فرستادم.باز شروع کردند به تیز کردن چاقو هاشان.

سکوت آن چنان بود که پریدن مگس ها را در اتاق بغل می شنیدم. دنیا را لرزان می دیدم. – بعد ها فهمیدم لرزش بیش از حد سر من باعث واژگونی دنیای پیرامونم شده بود.- یکی شان یقه مرا گرفت و به سوی تخت کشاند و سر مرا بر لبه تخت نهاد و با پاهایش بر گردنم فشار آورد.دیگر درد را احساس نمی کردم. چون مرگ را روبرویم می دیدم. مرگ به شکل دختری سپید پوشی با گل های سپید در دست می خندید. این را هم بعد فهمیدم.

کمی نفس راحت کشیدم. پا را از روی گردنم برداشت. بی اختیار بر روی زمین ولو شدم. دیدم که چقدر بی خیال آن یکی شکم دیگری چاک می کند و دیگری ایستاده تا زمانی که پاهایش شل شد و بر زمین افتاد. خون کف اتاق را پوشاند. همانگونه که نگاهم می کرد.چشمانش را بست. مرد که حالا تنها بود نگاهی به من کرد. از جیب خود شمعی را بیرون آورد. با نفش اش آن را روشن نمود.چراغ اتاق را خاموش کرد و بعد در روشنایی – کم سو اتاق – چاقو بر گردن خود نهاد و سر خود را برید.

با افتادنش بر روی زمین شمع هم بر روی زمین افتاد و همه چیز سوخت.

فقط من ماندم و آن دختر سپید پوش که داشت کم کم می رفت.

 




ساعت ۲ بامداد.   ۲۱/۲/۱۳۸۹

  

تقدیم به دوست بزرگوار علی رضا صحت


تاریخ ارسال: جمعه 21 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 14:15 | نویسنده: ابوذر نوروزی نژاد | چاپ مطلب
نظرات (6)
جمعه 21 آبان‌ماه سال 1389 17:32
احسان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام

با لذتن خوندم مرسی
پاسخ:
تشکر
شنبه 22 آبان‌ماه سال 1389 01:14
لی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
باب یک فیلم کوتاهه اژی جان..
پاسخ:
ممنون
یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389 07:57
H.salimpoor
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
فضای خوبی داره ولی خوب نوشته نشده ، نثرش هم داستانی نیست چند جایی هم اگه دقت کنی اشکال واضح داره .

تصویراش جالبه

پاسخ:
خیلی ممنون
ای کاش بیشتر توضیح می دادید...
دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1389 15:30
علیرضا صحت
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ممنون ابوذر!فقط می ترسم زیرِ بارِ این پیشوندی که قبلِ نامم گذاشتی؛‌لِه بشم!چرا؟بِهِت می گم!

من در تاریکیِ خود نشسته بودم در آرزویِ نورِ سفیدی که از
پنجره ی بسته ی دَرونم سَرک بکشه؛تا وجودَمو روشن کنه.
آن دو مردِ چاقو به دستِ زاییده ی تاریکی؛همنشینِ شبایِ من
بودن.هر شب بَرام داستان هایی از نیک اندیشانی می گفتند
که اهلِ افسانه خواندن؛و لاف زدن نبودن!
«نمی توان آن ها رو به بَند کشید.هر ضربه ی چاقویی که به
آنها می زدیم؛چاکی درونِ خود ایجاد می کردیم!»
و بعد هر دو بی جان رویِ زمین می افتادند؛و دوباره زاده
می شدن؛چون از جنسِ تاریکی بودن؛دُرُس مثه من!
سپس آن ها از پیشِ من می رفتن؛و منو در این خیال رها
می کردن:
«آیا ممکنه یه زمانی نورِ سفید،درونِ منو روشن کنه تا از همنشینی با تاریکی رها بشم!اون زمان دیگه خوابم نمی بره!»
پاسخ:
خواهش می کنم.
این چند خط هم بسیار زیبا نوشته شده است...
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 23:24
میرزاها
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خوب و خوش بود ددددددددددد
پاسخ:
تشکر
دوشنبه 8 آذر‌ماه سال 1389 09:56
امیرحسین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
بسیار زیبا بود...
پاسخ:
سلام کاکا
ممنون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد